زعمهم أن الله تعالى يرى بالعين!
قال أهل البيت (عليهم السلام) إن الله تعالى يعرف بالعقل ويرى بالقلب، ويستحيل أن تراه العيون، لأنها لاترى إلا الشئ المادي الذي يخضع لقوانين الزمان والمكان، والله تعالى لاتدركه الأبصار بل ولا الأوهام: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيٌْ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ). (سورة الشورى: 11)
في الإحتجاج:2/190: من حديث الإمام الرضا (عليه السلام) قال: (يا أباالصلت إن الله تبارك وتعالى لايوصف بمكان، ولايدرك بالأبصار والأوهام). ونحوه في الكافي:1/143 عن الإمام الصادق (عليه السلام).
وروى الآخرون كالبخاري أن الله تعالى يرى في الآخرة، وقال بعض الحنابلة إن الله يرى في الدنيا أيضاً!
وأول ما ظهرت أحاديث الرؤية بالعين والتشبيه من كعب الأحبار في زمن عمر، وقد كذبه أمير المؤمنين (عليه السلام) في مجلس عمر، وكذبه أهل البيت (عليهم السلام) كما كذبت عائشة حديثهم الذي زعموا فيه أن النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) رأى ربه، وكذبه ابن عباس وابن مسعود، وجمهور الصحابة.
روى المجلسي في البحار:36/194: (عن ابن عباس أنه حضر مجلس عمر بن الخطاب يوماً وعنده كعب الحبر، إذ قال (عمر): يا كعب أحافظ أنت للتوراة؟ قال كعب: إني لأحفظ منها كثيراً. فقال رجل من جنبة المجلس: يا أمير المؤمنين سله أين كان الله جل ثناؤه قبل أن يخلق عرشه، ومِمَّ خلق الماء الذي جعل عليه عرشه؟
فقال عمر:يا كعب هل عندك من هذا علم؟
فقال كعب: نعم يا أمير المؤمنين، نجد في الأصل الحكيم أن الله تبارك وتعالى كان قديماً قبل خلق العرش وكان على صخرة بيت المقدس في الهواء، فلما أراد أن يخلق عرشه تفل تفلة كانت منها البحار الغامرة واللجج الدائرة، فهناك خلق عرشه من بعض الصخرة التي كانت تحته، وآخر ما بقي منها لمسجد قدسه!
قال ابن عباس: وكان علي بن أبي طالب (عليه السلام) حاضراً، فَعَظَّمَ عَلِيٌّ رَبَّهُ وقام على قدميه ونفض ثيابه! فأقسم عليه عمر لمَـَّا عاد إلى مجلسه، ففعله. قال عمر: غُصْ عليها يا غواص ما تقول يا أبا الحسن، فما علمتك إلا مفرجاً للغم. فالتفت علي (عليه السلام) إلى كعب فقال: (غلط أصحابك وحرفوا كتب الله وفتحوا الفرية عليه!)
يا كعب ويحك! إن الصخرة التي زعمت لا تحوي جلاله ولا تسع عظمته، والهواء الذي ذكرت لا يحوز أقطاره، ولو كانت الصخرة والهواء قديمين معه لكان لهما قدمته، وعزّ الله وجل أن يقال له مكان يومى إليه، والله ليس كما يقول الملحدون ولا كما يظن الجاهلون، ولكن كان ولا مكان بحيث لا تبلغه الأذهان، وقولي (كان) عجز عن كونه وهو مما عَلَّمَ من البيان يقول الله عز وجل (خَلَقَ الأِنْسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ) فقولي له (كان) مما علمني من البيان لأنطق بحججه وعظمته، وكان ولم يزل ربنا مقتدراً على ما يشاء محيطاً بكل الأشياء، ثم كَوَّنَ ما أراد بلا فكرة حادثة له أصاب، ولا شبهة دخلت عليه فيما أراد، وإنه عز وجل خلق نوراً ابتدعه من غير شئ، ثم خلق منه ظلمة، وكان قديراً أن يخلق الظلمة لا من شئ كما خلق النور من غير شئ، ثم خلق من الظلمة نوراً وخلق من النور ياقوتة غلظها كغلظ سبع سماوات وسبعٍ أرضين، ثم زجر الياقوتة فماعت لهيبته فصارت ماءً مرتعداً، ولا يزال مرتعداً إلى يوم القيامة، ثم خلق عرشه من نوره وجعله على الماء، وللعرش عشرة آلاف لسان يسبح الله كل لسان منها بعشرة آلاف لغة ليس فيها لغة تشبه الأخرى، وكان العرش على الماء من دونه حجب الضباب وذلك قوله: (وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ لِيَبْلُوَكُمْ).
يا كعب ويحك! إن من كانت البحار تفلته على قولك، كان أعظم من أن تحويه صخرة بيت المقدس أو يحويه الهواء الذي أشرت إليه أنه حل فيه!
فضحك عمر بن الخطاب وقال:هذا هو الأمر، وهكذا يكون العلم، لا كعلمك يا كعب. لاعشت إلى زمان لا أرى فيه أبا حسن). انتهى.
* * *
الأسئلة
1 ـ كيف تقولون إن عمر تبنى هذه المقولة رغم وضوح قوله تعالى: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيٌْ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ) (سورة الشورى:11) وموقف أهل البيت (عليهم السلام) والصحابة؟
2 ـ ألا ترون أن أحاديث التجسيم لم تكن معروفة في عهد النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) ولا في عهد أبي بكر، ولم تُرْوَ إلا في زمن عمر عن كعب الأحبار ومحبيه، ثم تبناها رواة بني أمية ونشروها بين المسلمين، وأدخلوها في صحاحهم؟!
3 ـ كيف تجعلون ذات الله تعالى خاضعة لقوانين الزمان والمكان، مع أنه سبحانه
وتعالى كان قبل المكان والزمان ثم خلقهما؟!
4 ـ ما معنى لزوم رد المتشابه من القرآن الى المحكم، ولماذا لاتردون آيات الصفات المتشابهة الى الآيات المحكمة؟!
رسول جعفریان
نوروز یا روز نو، در همه تقاویم، در همه دورهها و در میان همه فرهنگها، با اسامى گوناگون مطرح بوده و هست. گردش زمین به دور خورشید و پدید آمدن روز و شب و فصول سال و نیز حركت ماه بر گرد زمین، بشر را به محاسبه واداشته و به طور طبیعى تقویم را پدید آورده است. آغاز هر سال، شروع جدیدى است كه خود به نوعى انسان را با احساسى تازه و تولدى نو به حركت در مىآورد. این آغاز همراه با شادى و سرور بوده و در هر فرهنگى آیینهاى ویژهاى براى نشان دادن خوش حالى و شادى تعبیه شده است. در میان ایرانیان، این روز نو، روزى بود كه شاه جدید ساسانى به تخت مىنشست. خواهیم دید كه آخرین نوروز ایرانى، كه طى آن آیینهاى ویژهاى را اجرا مىكردند، (1) روزى در اواخر خردادماه بود كه یزدگرد سوم بر تخت نشست و از آن پس، این نوروز، هر سال، با توجه به عدم محاسبه كبیسه و اهمال آن، در هر چهار سال یك روز به عقب مىافتاد. پس از آمدن اسلام، سنت نوروز، پابرجا ماند و این بدان دلیل بود كه مردم ایران، به سرعت اسلام را نپذیرفته و تا یكى دو سه قرن، بسیارى از آنان بر آیین كهن خود بودند. حتى اگر اسلام را پذیرفتند، نتوانستند به آسانى آن را ترك كنند. دانسته است كه اسلام دو عید را با عنوان عید فطر و اضحى با آیینهاى ویژه مطرح كرد، هر چند آنها آغاز سال نبود اما به هر روى عید طبیعى مسلمانان به شمار مىآمد. در برابر، نه از سوى اهل سنت و نه امامان شیعه، موضعگیرى روشن و شناخته شده مفصلى نسبتبه نوروز مطرح نشد. آنچه در این باره گفته شده پس از این اشاره خواهیم كرد.
بحث از نوروز، در فرهنگ شیعه، از قرن پنجم به بعد مطرح شد و تا آنجا كه به منابع برجاى مانده ارتباط مربوط مىشود، نخستین بار در مختصر مصباح شیخ طوسى از آن یاد شد. پس از آن در منابع دیگر هم وارد گردید. در این مقال سیر ورود آن را در منابع شیعه و موضعگیرى فقهاى شیعه در باره آن را توضیح خواهیم داد. نكته جالب توجه آنكه در دوره صفوى، آثار فراوانى در زمینه عید نوروز نوشته شد. شیخ آقابزرگ ذیل مدخل نوروزیه، از بیش از پانزده رساله كه در دوره صفوى تالیف شده یاد كرده است. در این مقال برآنیم تا بر چند رساله نوروزیه كه در این دوره تالیف شده شرحى به دست دهیم.
نوروز نخستین روز فروردین ماه شمسى به حساب مىآید. محاسبه سال شمسى تا پیش از پیدایش تاریخ جلالى در سال 467 یا 471، بدین ترتیب بود كه سال را دوازده ماه سى روزه تقسیم مىكردند كه جمعا 360 روز مىشد. پنج روز باقى مانده را در پایان آبان ماه یا اسفندماه بر آن مىافزودند كه جمعا 365 روز مىشد. با این حال پنجساعت و 48 دقیقه و 51/45 ثانیه باقى مىماند. این زمان، در هر چهار سال یك روز مىشد و از آنجا كه در محاسبه نمىآمد، روز اول فروردین در فصول سال تغییر مىكرد. بنابر این ماههاى شمسى نیز در آن زمان، مانند ماههاى قمرى در فصول سال متغیر بود. معناى این سخن آن است كه نوروز در ابتداى فروردین واقعى، یعنى نقطه آغاز اعتدال ربیعى قرار نداشت.
زمانى كه یزدگرد سوم، آخرین شاه ساسانى، در سال 632 میلادى به تخت نشست، روز نخستسال، یعنى اول فروردین در آن تاریخ، مطابق بود با شانزدهم حزیران (ژوئن) (مطابق با 27 خرداد). پس از آن با محاسبه بالا، روز نوروز یا اول فروردین، هر چهار سال، یك روز به عقب مىآمد.
در سال 467، روز نوروز مطابق دوازدهم حوت یا اسفند بود. در این سال، ملكشاه سلجوقى، دستور داد تا منجمان، محاسبه دقیقى از سال شمسى انجام داده و روز اول فروردین را معین كنند. بر اساس محاسبه خواجه عبدالرحمان خازنى، منجم مرو، عوض آن كه بر اساس محاسبه قبلى، روز واقعى دوازدهم اسفند را اول فروردین دانسته شود، اول فروردین را هیجده روز جلوتر برده و در ابتداى اعتدال ربیعى، یعنى فروردین واقعى قرار داد. در محاسبه جدید، هر سال را در چهار نوبت، 365 روز محاسبه كرده (دوازده سى روز به ضمیمه پنج روز كه در آخر ماه آبان یا اسفند افزوده مىشد) و سال پنجم را 366 روز محاسبه كردند. البته پس از هر هشت دوره چهارساله، سال پنجم را 366 قرار مىدادند. در این محاسبه آن پنجساعت و اندى نیز در محاسبه مىآمد. بدین ترتیب، روز نوروز، به عنوان نخستین روز فروردین ماه، از آن سال ثابت ماند.
بنابر این، نخستین سالى كه روز اول فروردین آن دقیقا مطابق آغاز زمان اعتدال ربیعى بود، سال 467 (یا 471) بوده است. (2)
دانسته است كه سال قمرى، به عنوان سالشمار پذیرفته شده در آیینهاى دینى در دین مبین اسلام پذیرفته شده و در میان مردم و كتابهاى تاریخى مرسوم بوده است. در كنار آن سال شمسى، به دلیل ثبات آن در تعیین فصول، همیشه به عنوان سال مورد استفاده در امر كشاورزى و خراج و جز آن، اهمیتخود را حفظ كرده و در تقاویم محاسبه و یاد مىشده است. تطبیق این دو روز شمار با یكدیگر در فرهنگهاى مختلف همیشه مورد بحث واقع شده و راه حلهاى مختلفى براى آن عرضه شده است. سیرى از این تطبیقها در میان تاریخ قمرى و شمسى را تقىزاده مورد بحث قرار گرفته است. (3)
در سال 1304 شمسى (1343 قمرى مطابق 1925 میلادى) در ایران، تقویم شمسى، به عنوان تقویم رسمى پذیرفته شد. محاسبه پیشین كه دقیق بود مراعات شد و تنها عوض افزودن پنج روز به سال، شش ماه نخستسال را سى و یك روز، و پنج ماه دوم را سى روز و اسفند را بیست و نه روز قرار دادند كه هر چهار سال، سى روز محاسبه مىشد. سالى كه اسفند آن سى روز بود، آن را سال كبیسه نامیدند. (4) در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران نیز مبناى محاسبه سال شمسى بوده و سال قمرى نیز در كنار آن به عنوان تقویم دینى مورد تاكید قرار گرفت.
این بود اجمالى از نوروز در تقویم شمسى. مهمترین نكته آن، این است كه نوروز تا سال 467 درسال متغیر بوده وپس ازآن درآغازاعتدال ربیعى قرارگرفته واز آن پس تغییرى نیافته است.
در آغاز باید اشاره كنیم كه مقصود از منابع كهن منابعى است كه تا زمان شیخ طوسى تالیف شده است. آنچه كه در باره نوروز در این منابع آمده، به شرح زیر است:
نخست آن كه نجاشى ذیل شرح حال ابوالحسن نصر بن عامر بن وهب سنجارى نوشته است كه وى از ثقات اصحاب است و كتابهایى داشته از جمله كتاب ما روى فى یوم النیروز. (5) روشن نیستحجم روایاتى كه وى در این كتاب جمع آورى كرده چه اندازه بوده است. گفتنى است كه صاحب بن عباد كه باید او را با احتیاط شیعه معتزلى دانست، كتابى با عنوان كتاب الاعیاد و فضائل النیروز داشته است. (6)
در منابع كهن، چند روایت نیز در باره نوروز آمده، كه به این ترتیب است:
1 - نخست روایتى از ابراهیم كرخى كه ضمن آن از امام صادق علیه السلام سؤال شده كه شخصى مزرعه بزرگى دارد. در روز مهرگان یا نوروز، هدایایى (از طرف كسانى كه بر روى آن كار مىكنند) به او داده مىشود. آیا بپذیرد؟ حضرت فرمود: آنها كه هدیه مىدهند مسلمانند؟ ابراهیم مىگوید: آرى. حضرت فرمود: هدیه آنها را بپذیرد. (7)
2 - روایت دیگر چنین است كه در روز نوروز به امیرالمؤمنین علیه السلام گفته شد: الیوم النیروز. حضرت فرمودند: اصنعوا كل یوم نیروزا هر روز را نوروز كنید. (8) و نقل دیگر همان روایت آن كه حضرت فرمود: نیروزنا كل یوم. (9) این همان روایتى است كه در آن گفته شده در روز نوروز به آن حضرت، فالوذج هدیه كردند و حضرت این پاسخ را دادند. در حاشیه نسخهاى از فهرست ابنندیم آمده كه ثابتبن نعمان بن مرزبان، پدر ابوحنیفه، یا جد او همان كسى بود كه فالوذج به امام على علیه السلام هدیه كرد و حضرت فرمود: نوروزنا كل یوم یا مهرجونا كل یوم. (10) تعبیرى كه صاحب دعائم آورده قدرى متفاوت است. در آنجا آمده: وقتى فالوذج به امام اهدا شد، حضرت دلیلش را پرسید; گفتند: امروز نوروز است. حضرت فرمود: فنیروزا ان قدرتم كل یوم. یعنى تهادوا و تواصلوا فى الله. (11) این روایت را بخارى نیز در التاریخ الكبیر آورده است. (12)
به جز آنچه از من لایحضر نقل شد، در آثار صدوق، اشارهاى به نوروز نشده است. تنها در عیون اخبارالرضا علیه السلام ضمن اشاره به داستان زیدالنار آمده كه جعفر بن یحیى برمكى بعد از كشتن ابن افطس علوى، سر وى را همراه هدایاى نوروز نزد هارون فرستاد. (13) صدوق هیچ اشاره دیگرى به نوروز نكرده است. (14) گفتنى است كه در آثار شیخ مفید نیز، كلمه نوروز یا نیروز یافت نشد. (15)
3 - اشاره شد كه در تهذیب شیخ طوسى، به بحث هدیه در روز نوروز و مهرجان (16) اشاره شده بود. جداى از آن شیخ طوسى در مصباح المتهجد، براى نخستین بار بحث از روز نوروز، به عنوان روزى متبرك كه روزه استحبابى و نماز دارد، كرده است. آنچه در مصباح (به نقل از بحار) آمده چنین است:
روى المعلى بن خنیس عن مولانا الصادق علیه السلام فى یوم النیروز قال: اذا كان یوم النیروز فاغتسل و البس انظف ثیابك و تطیب باطیب طیبك و تكون ذلك الیوم صائما فاذا صلیت النوافل و الظهر و العصر، فصل اربع ركعات، تقرا فى اول ركعة فاتحة الكتاب و عشر مرات انا انزلناه و... (17) گفتنى است كه شیخ روز روز نوروز را نه در مصباح و نه در مختصر مصباح معین نكرده است.
4 - ابن ادریس (598) در سرائر مىنویسد: شیخ ما ابوجعفر در مختصر مصباح آورده از چهار ركعت نماز مستحب در نوروز فرس سخن گفته اما روز آن را معین نكرده، چنانكه ماه آن را از ماههاى رومى یا عربى مشخص نكرده است. آنچه برخى از اهل حساب و علماى هیئت و اهل فن در كتابش گفته، این است كه روز نوروز دهم ماه ایار (دهم ماه مه مطابق دوم اردیبهشت) كه سى و یك روز است مىباشد. زمانى كه نوروز از آن گذشت، روز نوروز فرا مى رسد. گفته شده نیروز و نوروز دو لغت است. اما نیروز معتضد كه به آن نوروز معتضدى مىگویند، روز یازدهم حزیران (یازدهم ژوئن مطابق سوم خرداد) است. مردمان سواد و زارعین، در باره امر خراج به وى شكایت كردند و این كه قبل از رسیدن محصول، خراج گفته مىشود و همین سبب بدهكارى آنهاست كه خود عامل اجحاف به رعایاست. او مصصم شد كه پیش از یازدهم حزیران خراج از كسى مطالبه نكنند. شعرى نیز در باره این عمل او سروده شد... همه این مطلب را صولى در كتاب الاوراق آورده است. (18)
در دو كتاب دعا كه به فارسى در قرن ششم تالیف شده یاد از حدیث معلى بن خنیس در اعمال روز نوروز كه مهمترین آنها، گرفتن روز، پوشیدن لباس نیكو و نماز مخصوص است، شده است. این دو مورد از دو متن فارسى شیعى قرن ششم قابل توجه است جز آن كه به احتمال قریب به یقین برگرفته از شیخ طوسى است.
5 - در كتاب ذخیرة الاخره كه مشتمل بر ادعیه بوده و در نیمه نخست قرن ششم تالیف شده، فصلى تحت عنوان عمل روز نوروز فارسیان آمده است. در شرح آن حدیث معلى بن خنیس به این ترتیب نقل شده است:
روایت كند معلى بن خنیس از صادق علیه السلام كه گفت: چون روز نوروز بود، روزه دار و غسل كن و جامه پاكترین درپوش و بوى خوش بكار دار و چون نماز پشین و دیگر و سنتهاى آن بگذارده باشى، چهار ركعت نماز كن به دو سلام و بخوان در ركعت اول الحمد و ده بار انا انزلناه فى لیلة القدر و در ركعت دویم الحمد و ده بار وده بار قل یا ایها الكافرون و در ركعتسیم الحمد و ده بار قل هو الله احد ودرچهارم ركعت الحمد و ده بارمعوذتین. وچون ازنمازفارغ گردى تسبیح زهرا علیهما السلام بگوى. چون چنین بكنى خداى تعالى شصتساله گناه توبیامرزد.و دعااین است:... (19)
6 - در كتاب نزهة الزاهد نیز كه در نیمه دوم قرن ششم یا نیمه نخست قرن هفتم نوشته شده آمده است: نوروز فرس: امام جعفر صادق علیه السلام گفت: چون روز نوروز در آید غسل كن و جامه پاكترین در پوش و بوى خوش بكار دار و روزه فراگیر و پس از نماز پیشین و دیگر، چهار ركعت نماز كن به دو سلام. پس از الحمد در اول ركعت، ده بار انا انزلناه بخوان و در دوم ده بار قل یاایها الكافرون و در سوم ده بار قل هو الله احد و در چهارم ده بار هر دو قل اعوذ. و چون فارغ شوى سجده شكر كن و این دعا بخوان تا تو را گناه شصتساله بیامرزد. و دعا این است: اللهم صل على محمد و ال محمد الاوصیاء المرضیین و صل على جمیع انبیاءك و رسلك بافضل صلواتك و بارك علیهم بافضل بركاتك ... (20)
7 - قطب الدین راوندى (م 573) حدیثى در باره نوروز، در كتاب لب اللباب خود آورده است: عن رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم : ابدلكم بیومین یومین، بیوم النیروز و المهرجان، الفطر و الاضحى. دوروز رابراى شما جانشین دوروز كردم. عید فطر وقربان را بجاى عیدنوروز و مهرگان قرار دادم. (21)
مناسب است در اینجا بیفزایم كه مراسم نوروز در شهرهاى شیعه نیز برپا بوده است. حداقل دو قصیده از سیدضیاءالدین ابوالرضا فضل الله راوندى از قرن ششم در دست داریم كه عید نوروز را به برخى از بزرگان آن ناحیه تبریك گفته است. در یكى از این اشعار آمده:
هذا الربیع و هذه ازهاره
وافى سواء لیله و نهاره (22)
8 - ابن شهر آشوب (م 588) در مناقب خبرى در برخورد منصور با امام كاظم علیه السلام آورده است. وى مىنویسد: منصور از امام خواست تا در عید نوروز، بجاى او در مجلسى نشسته و هدایایى را كه آورده مىشد از طرف او بگیرد. امام در پاسخ چنین گفت:
انى قد فتشت الاخبار عن جدى رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم فلم اجد لهذا العید خبرا; انه سنة للفرس محاها الاسلام ومعاذ الله ان نحیى ما محاه الاسلام. (23)
من اخبارى را كه از جدم رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم وارد شده بررسى كردم و خبرى در رابطه با این عید پیدا نكردم. این عید از سنن ایرانیان است كه اسلام بر آن خط بطلان كشیده است. به خدا پناه مىبرم از اینكه چیزى را كه اسلام آن را از میان برده دوباره آن را زنده كنم.
صاحب جواهر با توجه به نقل شیخ، ابنفهد، شهید اول و دیگر متاخرین، بر مسلم بودن استحباب روزه روز نوروز تاكید كرده است. سپس نقل بالا را از امام كاظم علیه السلام آورده و گفته است كه این نقل نمىتواند معارض ادله استحباب باشد، به علاوه كه محتمل است كه بر اساس تقیه صادر شده باشد; شاید هم مقصود نوروزى جز نوروزى باشد كه متفق علیه است. (24) باید توجه داشت كه مستند همه، روایت معلى بن خنیس است. به علاوه، اگر تقیهاى در كار بود، باید امام همان ابتدا موافقت مىكرد نه مخالفت. نكته سوم وى نیز واضح البطلان است، زیرا به هر روزى در آن روزگار، یك نوروز بیشتر وجود نداشته است.
این بود آنچه در منابع شیعه تا قرن ششم در باره نوروز نقل شده است. در این باره، مهم همان روایت معلى بن خنیس است و جز آن، چیزى در باره تایید نوروز به چشم نمىخورد. منشا آنچه در آثار بعدى در باره استحباب غسل روز نوروز و نماز و دعاى مربوطه آمده، همین نص است و بس. البته مطالب دیگرى نیز افزوده شده كه منشا آنها را اشاره خواهیم كرد.
ادامه دارد
بسم الله الرحمن الرحيم
بررسي کوتاهي در معناي حديث غدير
حديث غدير، با نشانه هايي که در خود آن و خارج از آن وجود دارد؛ چنان چشمگير است که هر انسان با انصافي را متوجه خود مي سازد و از آن به روشني بر مي آيد که امير مومنان حضرت علي عليه السلام نخستين جانشين پيامبر اسلام (ص) بوده است.
اينک به توضيح و گشودن برخي از آن نشانه ها و شواهد مي پردازيم :
1- کلمه ي مولي که دراين حديث به چشم مي خورد، از روشنترين کلماتي است در اين زمينه به کار گرفته شده است.
«مولي» دراين حديث يعني کسي که داراي مقام ولايت و امامت ورأي و فرمان است و خواسته اش بر همه ي خواسته ها مقدم ؛ به اين دليل که پيامبر پيش از جمله «من کنت مولاه» فرمود:«ايها الناس من اولي الناس بالمومنين من انفسهم ؟مردم چه کسي به مومنان از ايشان سزاوارتر است؟»
معناي اولويت پيامبر (ص) آنستکه خواسته ي او بر خواستهي مردم پيشي جويد و هر چه بگويد و انجام دهد ، براي مردم حجت باشد و مردم پيروي کنند و درحقيقت برمردم ولايت وسرپرستي داشت باشد . حال مي گوييم : همان طور که در جمله ي پيشين ، صحبت ازاولويت و ولايت پيامبر(ص) است ؛ در جمله ي بعدهم بايد صحبت از ولايت و اولويت به همان معني باشد تا ارتباط معنوي دو جمله ي پيشين و پسين ، محفوظ بماند. اگر اين ارتباط معنوي نباشد کلام از فصاحت خالي مي باشد و از پيامبر عدم فصاحت بعيد است (دراين باره مي توانيد به هر کتاب بلاغي که موجود است مراجعه کنيد).
بدين ترتيب معناي درست و کاملي که از اين چند جمله به دست مي آيد ؛ اينست که پيامبر (ص) فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان سزاوارتر نيستم؛ همه گفتند هستي ؛آنگاه پيامبر اسلام (ص) فرمود:همين سزاواري و ولايت که من نسبت به شما دارم علي نيز دارد و پس ازمن ، او مولاي همه ي مسلمانان و جانشين من خواهد بود.
پس، دراين حديث ،هيچيک از معاني ديگر «مولي» جز همان اولويت و ولايت و امامت ، منظور نيست و معاني ديگر در اين مقام ، کاملا بي تناسب است . توجه به اين نکته نيز که : پيامبر اسلام در آن هواي گرم انبوه مردم را سرپا نگهداشت؛اين حقيقت تاريخي بيشتر آشکار مي کندکه موضوع،اهميتي ويژه داشته است و گرنه هيچ عاقلي باور نمي کند که پيامبر (ص)مردم را در آن شرائط نگهدارد و منظورش فقط اين باشد که يک موضوع جزئي (مثلا علي دوست من است) را به مردم يادآوري کند.
2- پيامبر اسلام (ص)درجمله بعد فرمود :«خدايا ياري کن آنرا که علي را ياري کند و از رحمت خود دور بدار آن راکه از ياري علي ،خودداري کند.»
پيامبر(ص)مي دانست که پس ازاو،حضرت علي(ص)بايد ازنظرظاهر نيرو وارتش داشته باشد ومردم اورا ياري کنندتا اسلام ريشه گيرد ؛ چراکه حکومت اسلام نياز به فرماندهان عادل ومطاع دارد ولازم است همه ي مردم از جانشين پيامبر فرمانبرداري کنند؛ازاينرو،ياوران حضرت علي(ع) رادعاکردومخالفان اورانفرين،تاازاين راه نيز به مردم بفهماند مخالفت با حضرت علي (ع) ،موجب غضب خداوند و نفرين پيامبر (ص) است.
3- پيامبر (ص)درپيشاني خطبه فرمود:آيا به يگانگي خدا ورسالت بنده اش محمد گواهي نمي دهيد ؟ گفتند مي دهيم آنگاه فرمود : ولي و مولاي شماکيست و سپس گفت : هرکس من مولاي اوهستم علي نيز مولاي او خواهد بود.
بديهي است که منظوراز ولايت حضرت علي (ع)،پس ازشهادت به يگانگي خدا ورسالت و ولايت پيامبر ، همان امامت است زيرا جز بدين معني ،ارتباط جمله ها حفظ نمي شود و ميدانيم که پيامبر(ص)ازبليغترين وفصيحترين مردمان بود درگفتار.
4- مردم پس از انجام مراسم ،به اميرمومنان حضرت علي عليه السلام تهنيت ها گفتند.آشکاراست که اين شادباش در صورتي صحيح به نظر مي رسد که در آنرزو حضرت علي (ع)از سوي خدا وپيامبر (ص) ، به مقامي بلندرسيده باشد.جزدراين صورت ، تهنيت معنا نداشت. ازجمله کساني که به امام علي (ع) در روز غدير تهنيت گفتند شيخين ابوبکر و عمر مي باشند .کساني که به اين واقعيت اشاره کرده اند ، الف- الحافظ أبوبکر عبدالله بن آبي شيبة در المصنف خود 12/78ح12167
ب- امام حنابله احمد بن حنبل در مسند خود 5/355ح18011
ج- الحافظ ابوجعفر محمد بن جرير الطبري در تفسيرش 3/428
و ...
قريب به شصت تن از بزرگان اهل سنت به اين واقعيت اقرار کرده اند. براي اطلاع مي توانيد به کتاب الغدير ج 1 مراجعه کنيد .
5- آيه ي : يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمک من الناس. به گواهي دانشمندان اهل تسنن ،اين آيه در روز غدير ، درباره ي مسأله ي جانشيني حضرت علي (ع) فرود آمده است
بنوان مثال:طبري در تفسير اين آيه و حسکاني در شواهد التنزيل 1/255ح249 و فخرالدين رازي در تفسير خود ذيل آيه و جلال الدين سيوطي در الدر النثور 3/116و ... مجموع کساني که به اين واقعيت اقرار کرده اند سي تن مي باشند .
6- اشعار وچکامه هاي شکوهمند و بلندي که شاعران و اديبان اعصار از آنروزگار تا امروز درباره ي غدير و جانشيني امير المومنان علي (ع) سروده اند ؛ گذشته از اهميت جنبه ي ادبي ، دليل خطبه ي غدير خم را مربوط به ولايت وامامت دانسته و شرح داده اند. شعر و نام اين شاعران همه ضبط شده است و آنان که با ادبيات عرب آشنايي دارند مي توانند ، کتاب ارجمند «الغدير» را ببينند.
در اين کتاب بلند ، اشعار و نام بسياري از شعر ايي که در موضوع غدير شعر سروده اند ، از قرن اول هجري تا قرنهاي بعد ، به ترتيب فراهم امده و حتي نقد و بررسي شده است.
7- پيامبر بزرگ ما و امامان گرامي روز 18 ذيحجه را يکي از عيدهاي رسمي مسلمانان اعلام کرده اند تا مسأله غدير هر ساله بازگو شود و به دست فراموشي سپرده نگردد.
چنانچه ابوريحان بيروني دانشمند مشهور ايراني در قرن پنجم در کتاب آثار الباقية و نيز ابن طلحه ي شافعي در کتاب مطالب السوول روز غدير را يکي از عيدهاي اسلامي نام برده اند. ابو منصور ثعالبي اديب و دانشمند مشهور هم در کتاب ثمار القلوب شب غدير را از شبهاي بزرگ اسلامي دانسته است. همچنين بعضي از بزرگان براي در اين روز روزه را مستحب مي دانند مثلا حافظ ابوبکر الخطيب البغدادي در تاريخش 8/290 از ...عن شهر بن حوشب عن ابي هريره قال : من صام يوم ثمان عشر من ذي الحجة کتب له صيام شهرا و هو يوم غدير خم لما اخذ النبي بيد علي بن ابي طالب فقال : الست ولي المومنين؟ قالوا : بلي يا رسول الله . قال من کنت مولاه فعلي مولاه . فقال عمر بن خطاب بخ بخ لک يا ابن ابي طالب اصحبت مولاي و مولي کل مسلم ...
8- احتجاج ها : امام علي (ع)وامامان ديگر هرگاه به حديث غدير احتجاج و در برابر مخالفان بدان استدلال کرده اند هيچ کس در معناي آن و اينکه مربوط به امامت و جانشيني ايشان است اشکالي نکرده و مجاب شده اند.علي (ع) روزي در کوفه خطبه مي خواند ضمن آن فرمود : به خدا يتان سوگند مي دهم ، هرکس در غدير حاضر بود و به گوش خود شنيد که پيامبر مرا به جانشيني گزيد بايستد ، تنها آنانکه به گوش خود از پيامبر شنيده اند برخيزند نه آنانکه از ديگران شنيده اند و خود در غدير نبوده اند . جمعي برخاستند.احمد بنل حنبل مي گويد : آنان سي نفر بودند که آنروز برخاستند وبه شنيدن حديث غدير گواهي دادند.
بايد دانست که در آن تاريخ 25 از واقعه ي غدير گذشته بود و هم برخي از اصحاب پيامبر (ص) در آن روز در کوفه نبودند و يا پيش از آن تاريخ در گذشتهبودندو نيز برخي به بعضي غرض ها بودند و گواهي ندادند. لازم به ذکر است که قريب به 22 احتجاج در اين باره از کتب اهل سنت وجود دارد که در صورت تمايل يک يک آنان را ذکر مي کنم.
اين هشت قرينه از بيست قرينه موجود است که دلالت بر مقصود شيعيان مي کند.
سئوال 1:قال رسول الله (ص) ستفرق اُمتی ثلاث وسبعین فرقة ، واحدة منها ناجیة و ثنتان و سبعون فی النار . یعنی امت من به 73 فرقه تقسیم می شود ، یک فرقه نجات یافته است و 72 فرقه دیگر د آتش می باشند(مستدرک ج 4ص 430 وج 11 وص 103 و طبرانی در المعجم الکبیر ج 18ص51 وهیثمی در مجمع الزوائد ج1ص430وص448 و متقی هندی در کنزالعمال ج1ص209و212)
طبق این حدیث فرقه هدایت شده کدام است لطفا نام ببرید ؟ حنفی یا حنبلی یا شافعی یا مالکی یا شیعه کدام ؟ نکته: بعضی از اهل تسنن فرقه های دیگر اهل سنت را می کشتند می توانید به کتاب الفجر الصادق ص 22 مراجعه کنید و ببینید سلفی ها چگونه قرآن وحتی صیحیح بخاری را آتش می زدند!!!
سئوال 2 :قال رسول الله (ص) : الائمة من بعدی اثنا عشر بعدد نقباء بنی اسرائیل ؛ یعنی ائمه بعد ازمن 12 نفر به تعداد نقباء اسرائیل می باشند
این مضمون در منابع اهل سنت فراوان آمده که از آن جمله است :بخاری در التاریخ الکبیر ج1ص446 رقم 1426 وج8 ص 410و411 رقم 3520 وابن حیان در کتاب الثقات ج 7ص242 وصحیح مسلم ج4 ص100و101 ح5و10 واحمد بن حنبل در مسند ص 411و 412و 415و 417 و 427و 435
بزرگواری بفرمایید و نام این 12نفر را نام ببرید؟
یا حق
بسم الله الرحمن الرحیم
امام شافعی در ابیاتی می گوید:
یا اهل بیت رسول الله حبکم فرض من الله فی القرآن انزله
کفاکم من عظیم القدر انکم من لم یصل علیکم لا صلوة له
یعنی: «ای اهل بیت رسول خدا محبت و دوستی شما واجب گردیده از جانب خدا و در قرآن این واجب نازل شده(اشاره به آیه 22 از سوره 44 می باشد) کفایت می کند در عظمت قدر شما ای آل محمد آنکه هر کس صلوات بر شما نفرستد نماز او قبول نخواهد شد ( اشاره به صلوات در تشهد نماز است و اگر کسی عمدا ترک صلوات کند نمازش باطل و غیر قابل قبول است)
همچنین در آخر شعرش سروده است: لو لم تکن فی حب آل محمد**** ثکلت امک غیر طیب المولد
یعنی اگر نباشی در دوستی آل محمد مادر بمرگت بنشیند قطعا حرامزاده ی.
اشاره دارد به حدیثی که حافظ ابن حجر مکی در صواعق محرقه از ابوالشیخ دیلمی نقل می نماید که رسول اکرم (ص) فرمود: من لم یعرف حق عترتی من الانصار والعرب فهو لاحدی ثلاث اما منافق و اما ولدزانیة واما حملت به امه فی غیر طهر.یعنی کسیکه نشناسد حق عترت من را از انصار و عرب پس او یکی از سه چیز خواهد بود یا منافق است ویا ولد الزنا است ویا ولد حیض است.
لازم به ذکر است اشعار امام شافعی موجود است در ص 29 کتاب الاتحاف بحب الاشراف نوشته علامه جلیل القدر شبراوی ، همچنین ص 31 از باب 2 و ص49 ازباب 4 از کتاب رشفة الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی و کتاب معراج الوصول فی معرفة آل الرسول و ابن حجر مکی در ص 88 صواعق محرقة
دراین بحث ان شاءالله قصد بیان بعضی از فضائل مولی الموحدین امیر المومنین علی علیه السلام و اولاد طاهرش علیهم السلام و بخصوص امام زمانمان مهدی فاطمه روحی له الفداء را دارم از تمام محبین این اولیاء خدا دعوت می کنم در این بحث قربةلله شرکت کنند
عن سلمان قال : سمعت رسول الله (ص) یقول : کنت أنا و علی نورا بین یدی الله تعالی قبل أن یخلق آدم بأربعة عشر الف عام ، فلما خلق الله آدم قسم ذلک نور جزأین ، فجزء أنا و جزء علی .
سلمان می گوید : از پیامبر شنیدم که می گفت : من و علی نوری بودیم بین یدی الله قبل از اینکه آدم خلق بشود به 14هزار سالو زمانی که حضرت آدم خلق شد این نور به دو قسم شد ، یک قسم نور من شد و نور دوم علی شد
الریاض النضرة ج2 ص164
میزان الاعتدال ج 1ص 235 به نقل از ابن عساکر در تاریخش با سند صحیح از سلمان رضی الله عنه
منابع علمى اهل بيت (ع)
يكى از مصادر علم اهل بيت (ع) ، پيامبر گرامى اسلام (ص) است . علم رسول خدا كه علمى لدنى و از ناحيه خداوند بوده توسط آن حضرت در اختيار على (ع) و از طريق على (ع) به ساير ائمه (ع) منتقل گرديده است . علامه عسكرى دراينباره مىنويسد:
اصل و ريشه حقايق و احكام اسلام در قرآن كريم است، و شرح و بيان و تفصيل آن بر عهده پيامبر اكرم و ساير مبلغين دست اول اسلام (ع) قرار داده شده است . پيامبر گرامى اسلام (ص) حديث خويش يعنى آنچه به ايشان وحى شده و بشر تا روز قيامت بدان احتياج دارد، همه و همه را به پسر عم خويش على (ع) املاء فرموده و آن حضرت اين تعاليم را تدوين مىنمود.
انتقال تعاليم پيامبر (ص) به حضرت على (ع) در مجالس گوناگونى صورت مىگرفت كه ذيلاً به شرح آنها مىپردازيم:
الف - مجالس تعليم منظم
مجالس تعليم و ديدارهاى منظم اميرالمؤمنين (ع) با پسر عمويش رسول خدا (ص) براى فراگيرى دانش از آن حضرت به تفصيل نقل شده است . براى نمونه در اين مورد به كتاب «كافى» مراجعه مىكنيم و از قول امام (ع) چنين مىخوانيم :
من هر روز يكبار و هر شب يكبار نزد رسول خدا (ص) مى رفتم و آن حضرت در آن هنگام با من خلوت مىفرمود ، و هرجا كه آن حضرت تشريف مىبرد، من نيز در خدمت ايشان بودم.
همه اصحاب آن حضرت اين را مى دانستند كه پيغمبر خدا جز با شخص من با هيچكس ديگر چنين ديدارهائى ندارد. اين ديدارها غالباً در خانه من صورت مىگرفت ، و آن حضرت به خانه من تشريف مى آورد. اگر من براى ديدار آن حضرت در يكى از خانههاى او وارد مىشدم، همسرانش را از اتاق بيرون مىفرستاد و با من خلوت مى كرد، به طورى كه جز شخص من كسى ديگر در خدمت آن حضرت نبود.
اما هرگاه رسول خدا به خانه من تشريف مىآورد، از آن روى كه با من به تنهايى سخن گويد، نه فاطمه از كنار ما بر مىخاست و نه هيچيك از فرزندانم .
در چنين ديدارهائى ، من هر چه را كه از حضرتش مى پرسيدم جواب كافى دريافت مىكردم. و چون خاموش مىشدم و سؤالاتم پايان مىپذيرفت، آن حضرت خود آغاز سخن مىكرد.
هيچ آيهاى از قرآن به رسول (ص) نازل نشد، مگر اينكه براى من خواند و تقرير فرمود تا آن را به خط خود نوشتم و حضرتش تأويل و تفسير ، ناسخ ومنسوخ ، محكم و متشابه و خاص و عام آن را به من بياموخت، و از خداى درخواست كرد كه قدرت فهم و حفظ آن را به من مرحمت فرمايد.
من، پس از آن دعائى كه حضرتش در حق من فرمود، هيچ آيهاى از كتاب خدا، و نيز هيچيك از مطالبى را كه ايشان املاء كرده و من نوشته بودم، از خاطر نبرده و فراموش نكردم.
در اينجا مناسب است قبل از نقل ادامه اين روايت ، حديث ديگرى را يادآور شويم. در اين حديث ايرادى كه بسا به ذهن برخى از خوانندگان نيز خطور نمايد، از سوى زيدبن على بن الحسين (ع) (م : 120 ه') پاسخ داده شده است . روايت بدين شرح است :
زيد بن على (ع) گفت : اميرالمؤمنين (ع) فرموده است :
خواب به چشمانم راه نمىيافت مگر اينكه رسول خدا (ص) آنچه را كه جبرئيل درآن روز از موارد حلال و حرام و سنت، يا هرگونه امرونهى و آنكه اينها درباره چه چيزى و يا چه كسى نازل شده است ، به من تعليم مىفرمود.
به زيد گفته شد: وقتى كه اين دو از يكديگر دور مى افتادند و فاصله مكانى مانع ديدارشان مىگرديد، چگونه چنين امرى امكان داشت؟ زيد پاسخ داد:
پيامبر، روزهايى را كه ديدار حاصل نمىگرديد به خاطر مىسپرد و هنگامى كه امام به حضور حضرتش مىرسيد مىفرمود: «اى على ، در فلان روز، فلان مطلب آمد، و در فلان روز چنين مطالبى بر من نازل شده است» و بدينسان ادامه مىداد تا به روزى مىرسيد كه امام (ع) به زيارتش نائل شده بود. 1
اينك ادامه كلام امام على (ع) در روايت گذشته :
رسول خدا (ص) همه اوامر و نواهى و حلالها و حرامهاى الهى، خواه مربوط به مسائل زمان حال و خواه مربوط به مسائل آينده، و نيز آنچه در كتابهاى آسمانى بر پيامبران گذشته نازل شده و از طاعت و معصيت خدا آگاهشان ساخته بود، همه و همه را به من تعليم فرمود، و من هم تمام آنها را به خاطر سپردم، و حتى يك حرف آن را نيز فراموش نكردم.
سپس دستش را بر سينهام نهاد، و از خدا خواست تا قلبم را از دانش و فهم و حكمت و نور لبريز سازد. 2
اين بود خلاصهاى از ديدارهاى منظم امام با رسول خدا (ص).
ب - مجالس تعليم و ديدارهاى نامنظم امام با رسول خدا
طى مطالبى كه گذشت ديدارهاى مرتب و از پيش معين شده امام با رسول خدا (ص) را، كه در كتابهاى معتبر هر دو مكتب به ثبت رسيده، آورديم.
اينك با نقل حديث زير كه در «سنن ترمذى» و ديگر مصادر معتبر مكتب خلفا آمده است، به بررسى ديدارهاى نامنظم امام با رسول خدا (ص) مىپردازيم :
ترمذى مىنويسد: از جابربن عبدالله انصارى 3روايت شده است كه گفت :
در جنگ طائف ، رسول خدا (ص) على را به حضور طلبيد، و با او به نجوا نشست . مردم (از راه خرده گيرى) گفتند: در گوشى صحبت كردنش با پسر عمويش على چه طولانى شد!!
چون اين سخن به گوش رسول خدا (ص) رسيد فرمود:
«من از پيش خود با او به نجوا ننشستم، بلكه خداوند است كه با او نجوا مىكند.» 4
ترمذى در توضيح اين حديث گفته است : «نجواى خداوند» يعنى خداوند به پيامبرش امر كرده تا با وى به نجوا بنشيند.
حال ببينيم واقعاً مسأله چه بوده است كه رسول خدا (ص) بنا به امر پروردگار با پسر عمويش آنهم در جنگ طائف به نجوا نشسته است ؟!
آيا اين در گوشى صحبت كردن، مشورت جنگى بوده است؟ در حالى كه پيامبر در مشورتهايش در جنگها همه را شركت مىداد و با فرد خاصى به مشورت نمىنشست، همچنانكه در مورد جنگهاى بدر واحد و خندق و ... اين مطلب در تاريخ ثبت شده است .
پس ناگزير بايد پذيرفت كه اين ديدار و ديدارهاى نامرتب مانند آن 5 در رديف همان ديدارهاى منظم روزانه ايشان بوده است . يا جا دارد كه بگوييم اين ديدارها ممكن است از همان ديدارهائى باشد كه «زيد بن على بن الحسين» از آن ياد كرده كه اگر بين رسول خدا (ص) و پسر عمويش جدائى مىافتاد و چند روزى يكديگر را نمىديدند ، در نخستين برخورد، رسول خدا (ص) با امام خلوت مىكرد و مىفرمود: اى على ! در فلان روز، فلان چيز، و در آن روز فلان موضوع بر من نازل شد... و بدين ترتيب علت طولانى شدن نجوا رسول خدا (ص) با على (ع) نيز آشكار مىگردد.
از آنچه تا به اينجا ، در اين مورد آورديم ، اين نتيجه حاصل مىشود كه دست آورد آن همه ديدارهاى مرتب يا نامرتب رسول خدا (ص) با پسر عمويش على بن ابى طالب (ع)، سپردن همه علوم و دانشهاى اسلامى از عقايد و احكام و غيره به شخص امام (ع) بوده است .
وصيت رسول خدا (ص) به اوصياء
در امالى شيخ طوسى، و بصائر الدرجات ، و ينابيع المودّه، آمدهاست : احمد بن محمد بن على فرزند امام باقر (ع) از پداران بزرگوار خود روايت كرده است :
رسول خدا (ص) به حضرت على (ع) فرمود:
«آنچه كه مىگويم بنويس».
على (ع) پرسيد: اى رسول خدا ، از آن مىترسى كه فراموش كنم؟ فرمود:
«فراموش نمىكنى و از اين جهت بر تو بيمى ندارم . من از خدا خواستهام كه اين علوم را در حافظهات حفظ نمايد و دچار فراموشيت نفرمايد . بلكه براى شركايت (در امر امامت) بنويس.»
على پرسيد: اى پيغمبر خدا، شركاء من چه كسانى هستند؟
رسول خدا (ص) جواب داد:
«امامانى از نسل تو هستند كه به بركت آنها باران رحمت بر امتم مىبارد ، و به واسطه آنان دعايشان مستجاب مى شود و به يمن وجود آنهاست كه خدا بلاها و آفات را از امتم بر طرف مىگرداند، و به خاطر آنها رحمت الهى ازآسمان بر ايشان نازل مىشود.»
آنگاه با انگشت مبارك به امام حسن اشاره نموده و چنين فرمود: «اين نخستين آنان است.»
و سپس اشاره به حسين كرد و گفت : «امامان از نسل او مىباشند»6.
دو نوع تبليغ
آنچه خداوند به پيامبر خود (ص) وحى مىفرمود، از نظر نحوه ابلاغ آن به دو دسته تقسيم شده است :
دسته اول: شامل مواردى بوده كه زمان مقتضى براى ابلاغ آنها فرا رسيده و شرايط مناسب براى بيان آنها وجود داشته است . اين موارد توسط خود آن حضرت و بدون واسطه به حاضران محضر شريفش ابلاغ مىگشت.
و اما دسته دوم ؛ شامل مواردى بوده كه زمان عمل كردن به آن پس از عصر پيامبر (ص) بوده است . اينها را حضرتش فقط به على (ع) تعليم مى فرمود، و على (ع) هر دو دسته مطالبى را كه توسط رسول خدا (ص) تبليغ و بيان مىشد، در كتابهاى جداگانه به خط خود مىنوشت.
اين برنامه همچنان ادامه داشت ... تا اينكه زمان جدائى دو دوست از يكديگر ، و هنگام وداع وصى با پيامبر (ص) فرا رسيد . در اين آخرين ساعات حيات، پيامبر اكرم (ص) در يك جلسه بسيار مهم و اختصاصى آخرين تعليمات الهى را به امام (ع) انتقال داد.
آخرين جلسه تعليم
عبدالله بن عمروعاص مىگويد:
رسول خدا (ص) به هنگام آخرين بيمارى خود فرمود:
«برادرم را نزد من بخوانيد.»
... على نزد آن حضرت حاضر شد. آنگاه پيامبر جامه خود را بر وى افكند و او را پوشانيد و خود را كاملاً بدو نزديك نموده به آهستگى با وى سخن گفت . 7
ام سلمه نيز همين داستان را به گونه زير نقل كرده است :
قسم به آنكس كه به او سوگند ياد مىكنم ، همانا على آخرين كسى بود كه با پيامبر خدا (ص) گفتگو نمود.
صيحگاهى از آن حضرت عيادت نموديم . ايشان كراراً مى پرسيد: «آيا على آمد؟ آيا على آمد؟».
فاطمه (ع) گفت : گويا او را در پى كارى فرستاده بوديد!؟ مدتى بعد على آمد. من دانستم كه آن حضرت با على كارى دارد، و لذا به همراه ديگران از حجره بيرون آمده و در درگاه آن نشستيم . من از ديگران به در اتاق نزديكتر بودم.
رسول خدا (ص) خود را كاملاً به على (ع) نزديك فرمود و به نجوا كردن و راز نمودن با وى پرداخت.
آن حضرت (ص) در همين روز وفات يافت . و بنابراين آخرين كسى كه با وى (ص) گفتگو نمود على بود.8
وسرانجام سخن خود امام (ع) را در اين باره ملاحظه مىنمائيم:
پيامبر خدا (ص) در آخرين بيمارى خود فرمود:
«برادرم را بگوئيد نزد من بيايد.»
آنگاه فرمود: «به من نزديك شو.»
نزديك حضرتش شدم . آنگاه خود را به من تكيه داد ، و در همين حالت قرار داشت و با من سخن مىگفت بهگونهاى كه گاهى قدرى از آب دهان مباركش به من مىرسيد - تا اينكه سرانجام زمان رحلت رسول خدا (ص) فرا رسيد و در بر من وفات يافت ...9
* * *
در احاديثى كه گذشت ديديم چگونه رسول خدا (ص) تمامى علوم و معارف اسلامى را به على (ع) املاء فرمود و در كتابى مدون نزد ايشان به وديعت نهاد تا به عنوان سندى مكتوب از مجموعه اسلام به امامان از نسل خويش بسپارد.10
پىنوشتها :
1- بصائر الدرجات ص 197 ح 4.
در تأييد اين حديث سه روايت در مصادر مكتب خلفاء نقل شده است . رجوع شود به سنن نسائى 178/1 باب التنحنح فى الصلاة و سنن ابن ماجه كتاب الادب باب الاستئذان ، ح 3708 و مسند احمد 85/1 ح 647 ، و ج 107/1 ح 845 ، و 80/1 ح 608 ، و تاريخ بخارى 121/2/4.
2- كافى 62/1 - 63 ، وسائل الشيعه (طبع قديم) 394/3 ح 1، مستدرك الوسائل 393/1 ، احتجاج طبرسى ص 134، تحف العقول ص 131 - 132، وافى 63/1 ، مرآة العقول 210/1.
در طبقات ابن سعد - از مصادر مكتب خلفا - در قسمت شرح حال امام على (ع) 101/2 (طبع اروپا) سه حديث در تأييد اين روايت نقل شده است، كه يكى از آنها در كتابى مخطوط از احمد بن حنبل به نام «فضائل على بن ابى طالب » روايت شده است .
3- جابر بن عبدالله بن عمرو انصارى از اصحاب رسول خدا است كه امام باقر (ع) را نيز درك كرده است . وفات جابر بعد از سال هفتادم هجرت در مدينه اتفاق افتاده است تقريب التهذيب 122/1.
4- صحيح ترمذى ، كتاب المناقب ، باب مناقب على بن ابى طالب ، ج 173/13 ، و تاريخ بغداد 402/7.
همين مضمون از جابر بن عبدالله در تاريخ ابن عساكر 310/2 و 311 ،و تاريخ ابن كثير 356/7 ، و اسد الغابه 27/4 نيز نقل شده است . و شبيه آن از جندب بن ناجيه (يا ناجية بن جندب) در كنزالعمال چاپ حيدرآباد - 1312 ه' ، 399/6 ، وچاپ دوم 200/12 ح 1122 ، و الرياض النضرة 265/2 نيز روايت گشته است .
5- از جمله موارد مشابه ديدارهائى است كه حضرتش با رسول اكرم (ص) در مدينه داشته است و در تفاسير در ذيل آيه نجوى (مجادله /12 و 13) بدانها اشاره شده است . براى تحقيق مراجعه كنيد به معالم المدرستين 322/1.
6- امالى طوسى (چاپ نعمان ، نجف سال 1384 ه') . 56/2 بصائر الدرجات ص 167 ، ينابيع الموده قندوزى چاپ دار الخلافة العثمانيه 1302 ه' ص 20.
7- تاريخ ابن عساكر (چاپ بيروت ، 1395 ه') ترجمة الامام على (ع) 484/2 ، تاريخ ابن كثير 359/7 ، كنزالعمال (چاپ اول) 392/6.
8- اين حديث در مستدرك حاكم و تلخيص ذهبى 139/3 صحيح توصيف شده است و نيز در مستدرك حاكم 14/3 - 17 باب كان أقرب الناس عهداً برسول الله (ص) از شرح حال حضرت على (ع) به چند سند روايت گشته است . و در مصنف ابن ابى شيبه 348/6، و مجمع الزوائد 112/9، و كنزالعمال چاپ دوم 128/15، باب فضائل على بن ابى طالب ح 374 ، و تذكرة خواص الأمة باب حديث النجوى و الوصيه از فضائل احمد بن حنبل نقل شده است .
9- طبقات ابن سعد، باب من قال توفى رسول الله فى حجر على بن ابى طالب ط اروپا ج 2/ق 51/2.
نقش ائمه در احياء دين ، علامه عسكرى، ج 11، ص 19 - 28.